همهی ما تو زندگیمون تجربهی ترس رو داشتیم. تجربهی استرس و دلهره رو هم داشتیم. گاهی نگران یه عزیزی میشیم و گاهی برای اتفاقی که افتاده یا قرار که بیفته دچار دلهره میشیم. گاهی هم از چیزهای ناشناخته میترسیم. ناشناختهها، مثل جنگل تو یه شب تاریک یا جهان بعد از مرگ.
اما گاهی چیزهایی برای ما دلهره آوره که برای دیگران مسخره به نظر میرسه. دو چیز هست که همیشه نگاه کردن بهشون ضربان قلبم رو تند میکنه و برای من شدیدا دلهره آوره.
یک
دورهی کارشناسی ساکن خوابگاه بودم. یه بار از رو تختم بلند شدم تا با مهدی که جاش طبقهی بالای تخت من بود حرف بزنم. وقتی بلند شدم نگاهم به ساعتی که رو تختش بود خیره شد. و ضربان قلبم شدید شد. اون ساعت یه ساعت تسمه ایی بود و جای چرخ دنده از تسمه برای حرکت عقربهی ثانیه شمارش استفاده شده بود. مثل ساعتهای دیگه نبود. عقربهی ثانیه شمارش اصلا مکث نمیکرد. هیچ صبر نداشت. مدام حرکت میکرد. برای منی که همیشه ثانیه شمارهای تیک تاکی رو دیده بودم که گاماس گاماس و سلانه سلانه حرکت میکردند، دیدن ثانیه شماری که عجولانه میگذشت و گذر زمان به تخمش هم نبود و لحظهایی آرامش نداشت، هراس آور بود. تو ثانیه شمارهای چرخ دندهایی صبر هست. حوصله هست. زمان های بین هر تیک تاک فرصتی برای درنگ و آرامش ایجاد میکنه. اما این عقربهی تسمهایی، چموش بود و بادپا. حتی سی ثانیه هم نمیتونم بهش خیره بمونم. اما عقربههای تیک تاکی رو می شه ساعت ها دنبال کرد. شاید عقربههای تسمه ایی واقعیت رو بهتر نمایان کنن. واقعیت دلهره آور و دردناک گذر عمری بیآرامش و دردآور.
دو
جمعه ها اگه خونه شلوغ نباشه مخصوصا اگه خلوت تر از همیشه باشه فرصت خیلی خوبیه که بشینی و سینما چهار رو تماشا کنی به تحلیلهای قبل و بعد فیلم فکر کنی. دومین چیز دلهره آور برای من تو همین برنامهی سینما چهاره. یه تیزر یا وله یا همون میان برنامههایی که برای رفع خستگی و ایجاد تنوع پخش میشه ضربان قلبم رو شدید میکنه. این تیزر عکس یه دختر بچهی معصوم و تقریبا نه سالست که موهاش تا زیر گردنش اومدن با صورت سبزهی تیره. به شکل دردناکی چشماش رو ورداشتن و جاش دو تا چرخ دندهی سیاه گذاشتن و این چرخ دنده ها با سرعتی متفاوت و در جهت عکس هم با مکثهایی نامنظم حرکت میکنند و میچرخند. هیچ جز از اجزای صورت این دخترک حرکت نمیکنه و ثابته و تویی که داری به تصویر نگاه میکنی، احساس میکنی دختر کشته شده یا مرده و به جای چشماش چرخ دنده کار گذاشته شده. به حال دخترکی که با زجر و عذاب مرده افسوس میخوری و سعی در همزاد پنداری میکنی و ناراحت میشی. درست تو همین لحظات ناراحتی و رنج ناگهان گوشه ی لب این دخترک بی چشم و بی جان . معصوم به بالا حرکت میکنه و به تو پوزخندی شیطانی میزنه و دوباره به حالت قبی بر میگرده و همون حالت معصوم رو به خودش میگیره و تو ناباورانه بهش خیره میشی و در حالی که هنوز از شک در نیومدی دخترک پوزخند بعدی رو بهت می زنه. تویی که دلت تا چند لحظهی پیش برای دخترک بیچشم بیجان معصوم میسوخت ناگهان دلهره ی عظیمی رو تو دلت احساس میکنی.