دیشب خواب دیدم. یکی از همون خوابهای پریشان و بیدر و پیکری که همه میبینن. خوابی که در اون تمام اتفاقهای چند روز اخیرت رو مرور میکنی. خوابی که همهی افرادی که این اواخر بهشون فکر کردی در لحظاتی از خواب وارد میشن. خوابی که مکانها و حوادث و افراد آشنا و گیر افتاده در گوشه و کنار ذهنت به شکلی کاملا مسخره عضوی و عنصری از خوابت رو تشکیل میدن و به شکلی مضحک به هم ربط پیدا میکنن.
تو همین خواب خودم رو دیدم که کنار دو دختر ایستادهام. دخترهایی که از قضا اصلا آشنا نبودن. دستهامون رو روی نردهی تراسی که روبرمون بود گذاشته بودیم. خم شده بودیم و داشتیم به جلو نگاه میکردیم. از دختری که کنارم بود خوشم نیومد اما از دختر کناریش که دورتر از من بود خوشم اومد. نمیدونم با چه معیاری. شاید قیافه. شاید چون دورتر بود و در دسترس نبود. شاید چون ناز بیشتری داشت. اولی رو کنار زدم و دومی رو بغل کردم و در همون حالت باهاش حرف زدم. یادم نمیآد چی گفتیم. اولی رو دیدم که حالا پشت دومی ایستاده بود و داشت به ما نگاه میکرد و گویا از اینکه بغل نشده بود ناراحت بود. دختر چشم سفیدی بود. از این دخترهایی که چندتا مرد رو یه تنه حریفن. در همون حین که دومی رو بغل کرده بودم و فقط حسش میکردم در خودم تمایلی به صورت اولی که حالا روبروی من و پشت دومی بود احساس کردم. دستم رو بردم و با لبخند مشغول ناز کردن زیر چونهاش شدم اون هم دستم رو پس زد و با اخم و تخم چیزهایی گفت.
تو همین خواب چند ساعته با دختر دومی دوست شدم. بهم زنگ زد. باهم صحبت کردیم . نمیدونم چی گفتیم. اصلا مهم نبود چی میگیم. مدت باهم بودنمون و حرف زدنمون خیلی خیلی کوتاه بود. اما در تمام طول خوابم، حتی لحظاتی که خوابی نمیدیدم این بودن دیگری برام آرامش بخش و لذت بخش بود. مهم چند لحطه آرامشی بود که این صحبت به من میداد. شاید بهتره بگم به ما. آرامشی که با میداد. منی که خوب میدیدم و اون دختری که ناخواسته تو خوابم خلق کردم تا بهم آرامش بده. خواب آرامش بخشی بود. اینکه کسی رو داشته باشی. اینکه باهاش حرف بزنی. اینکه لحظاتی از این زندگی کوفتی و بیانگیزه رو با کسی مشترک شی. خیلی وقت بود همچین حسی رو نداشتم. حس دوست داشتن کسی و دونستن اینکه اون هم تو رو دوست داره.
این خواب علاوه بر لذت و آرامشی که بهم داد من رو به فکر فرو برد. من و عدهی زیادی از همنسلان من از داشتن یک عشق دو طرفه محرومیم. در حالی که تو این سن و سال وجود همچین عشقی یک نیاز واقعیه اما وجود نداره اگر هم همچین عشقی داشته باشیم عشقی دست و پا شکسته؛ ناکامل و با آیندهایی مبهمه. ایراد از کجاست؟