۱۳۸۹-۰۴-۰۹
نامه‌ایی به دوست


وقتي شصت سالمون بشه و برگرديم به عقب نگاه كنيم؛ اون‌وقت هيچ قله‌ايي نمي‌بينيم. هيچ نقطه‌ي برجسته‌اي نمي‌بينيم. همه‌ي بلندي‌هايي كه قبل از رسيدن بهش آرزوي فتحشون رو داشتيم با گذشتن از اون‌ها همه تبديل به پستي مي‌شن. درس، دانشگاه، كار، ازدواج، موفقيت و هر چيزي كه الان آرزوي بلندي هستن و ارزشمند، با رسيدن بهشون پست مي‌شن. اون‌وقت مي‌فهميم كه زندگي اونقدرها هم ترسناك و جدي نبوده۱. يه مسير ساده بود كه گذشت. اون‌وقت همه‌ي اوج‌ها رو پستي مي‌بينيم. مثل همين دانشگاه، قبل از ورود به دانشگاه، اون رو نقطه‌ي اوجي مي‌دونستيم. اما حالا توشيم. عين دانشجوييم. خودشيم. و ديگه قله نيست. و حالا ارشد قله‌ي بعديه. و زندگي همينطور به اميد چيزي در آينده ما رو پيش مي‌بره. فكر مي‌كرديم دانشگاه يه چيز متفاوته. درسته ولي تا وقتي كه بيروني. هنوز هم انتظار فتحي نو رو در آينده مي‌كشيم. انتظار يه چيز متفاوت، يه چيز خاص، يه چيز نجات بخش، یه چیر ابدی. وقتي اميدها رو از بين ببري اون‌وقت آزادي۲. آزادي تا هم از گذشته، هم از حال و هم از آينده لذت ببري. زندگي و لذت بردن از اون سخت نيست.

۱حسین علیزاده  - مصاحبه باهمشهری آنلاین.
۲ دیوید فینچر -  باشگاه مشت زنی.
1 Comments:
Anonymous آناهیتا said...
نه باهات موافق نیستم . من هرچه پخته تر می شم زندگی رو بیشتر می فهمم . راه و رسمش رو . شیوه لذت بردن توامان با درد کشیدنش رو .
من وقتی شصت سالم بشه خطاب به خدا می گم : خدایا تازه یاد گرفتم . نامردی اگه تمومش کنی