بنده در خانوادهایی مذهبی گسترش یافتم فلذا تا قبل از ورود به دانشگاه که به قول امام خمینی، مبدا همهی تحولات و کونیبازیهاست، فکر میکردم که اگر خدا فقط و فقط گناهان مربوط به خودارضایی من را زیر سیبیلی رد کند قطعا بنده در بهشت برین جای خواهم داشت و آنجا حالا بکن کی نکن و کیف و عشق و حال اون دنیا برقرار است و قل میخورن بیستا رو میز و الخ. ولی ترم چهارم دورهی کارشناسی یک دست تخم راست و یک دست تخم چپ پس کی جزوه را ورق بزند و تمرینات را حل کند. بوی متعفن نمرات یکی بعد از دیگری به مشام میرسید. خوب تا آن روز هم همچنان خبری از نیچهی درون نبود که بگوید "کسمغز، خدا مرده است" و ما همچنان در طلب نمره دست به خایههای خدا بودیم. ولی گویا خدا هم یک دست تخم راست و یک دست تخم چپ دیگر یداللهی باقی نمانده بود که نمرههای آخر را ماستمالی کند و ما با کله افتادیم و با کون مشروط شدیم.
اینجا بود که به بحر تفکر فرو و بعد از دو سه متر زیرآبی رفتن بالا آمدم و با خود گفتم "کونی، این خدایی که تو می پرستی خیلی حقیر است که بخواهی برای مشروط نشدن و آفساید اعلام شدن گل و باز بودن دستشویی پارک و این چیزا خدا خدا کنی". تو همین فکرها بودم که احساس کردم نوری از آسمان به زمین آمد و اتاق را که نیم ساعتی بود غرق در تاریکی و سکوت شده بود، روشن کرد. فکر کردم مراحل عرفان را دارم طی میکنم که ناگهان مرتضی، از بالای تختش وحید را با لفظ "کونی" مورد خطاب قرار داد و در ادامه افزود "لامپو خاموش کن". من هم که دیدم در طی این طریق کیر خوردم غلطی زدم و رو به دیوار شدم تا کونی لامپ را خاموش کند. خلاصه چشمتان را درد نیاورم، البته اگه افزونهی فارسیساز گوگل ریدر را نصب کرده باشید این نوشته را با فونت بهتری خواهید خواند و چشمتان کمتر درد خواهد گرفت. بعله، ما خودمان از چند ماه پیش از مشروطی یک سری کتابهای کوسوشر خوانده بودیم که اسلاممان را تضعیف کرده بود و بعد از مشروطی هم آنقدر وقت زیاد بود هی کتاب خواندیم، هی کتاب خواندیم و ارابهی خدایان را هم در همین حین خواندیم. کلن اسلام نحیف شده بود و من تا به حال اسلام را آنقدر نحیف ندیده بودم. بعد از آن تولدی دیگر را خواندیم و به گایی دیگر رفتیم و بعد هم بسیاری کوسوشرهای دیگر.
شک دارم که در این امالقرای جهان اسلام هیچ چیزی به اندازهی مشروطی به اسلام و دین لطمه زده باشد. وقتی ۱۹ واحدت بشون ۱۴ واحد، و سرت خلوت باشد تاب نمیآوری و به هر کوسوشری دست دراز میکنی که وقتت را پر کنی، مسلما یک دانشجوی مشروط شدهی بدبخت خوابگاهی برای پر کردن اوقات فراغت خود به کلاس قرآن و تواشیح نمیرود. کتاب میخواند، موسیقی فرا میگیرد، فیلم میبیند، اخبار میخواند، تاریخ میخواند، سیگار و سیگاری میکشد، با دختران دراز نشست میکند و در نتیجه یک قدم از سخن خمینی فراتر میرود. دانشگاه مبدا همهی تخولات است و مشروطی خوار تحولات را میگاید. ما هم در آن ترم و ترمهای بعد و سالیان بعد همچنان به گاییدن خوار تحولات مشغول بودیم و هنوز که هنوز هست آبمان نیامده. باقی بماند برای پست بعدی.