یکی از خوبیهای داشتن
روحیهی مستقل این است که شما فارغ از جوّی که در آن گرفتارید میتوانید برای خودتان حال کنید یا برای خودتان به گا بروید. روحیهی مستقل تعاریف مختلفی دارد، برخی آن را روحیهی "همه چی به کیرم" یا "همه چی به تخمم" میدانند و بعضی هم توانایی جدا شدن از جمع و تن ندادن به "فاز" را روحیهی مستقل می دانند. روحیهی مستقل در کوله جا نمیشود. وقتی شما با جمعی به جایی میروید، صرف داشتن کولهی مستقل برای شما داشتن روحیهی مستقل به همراه نمیآورد. ولی در کون جا میشود. چطور؟ خوب وقتی شما با فاز پیش نروید و روحیهی مستقل نشان بدهید، حتمن یکی از میان ِ جمع میگوید "اون روحیهی مستقلت بیاد بره تو کونم". روحیهی مستقل همانطور که از اسمش برمیآید چیزی است که باید در شما باشد یا اینکه آن را در خودتان به وجود بیاورید و نه اینکه آن را از کشو بردارید و همراهتان ببرید.
کسخلی معیار مشخصی ندارد و شما به راحتی میتوانید در گوشه و کنار این خطه افراد گوناگون و کاملن متضادی پیدا کنید که همه خود را "کسخلترین آدمهای ممکن" میدانند. خوب ما هم به نوبهی خود کسخلی کردیم، اواخر شب قرار شد که فردایش برای دو روز برویم رامسر. کسخلی اول در زمان ِ تصمیم گیری برای سفر نهفته بود، شب تصمیم بگیری که صبح بری؟ کسخلی دوم اینکه چه کسی در اوج شلوغیهای ترافیکی که ماشینها در غرب مازندران مثل اسپرم در واژن وول میخورند تصمیم میگیرد به واژن برود. کسخلی سوم اینکه حالا که قرار است در رفت و برگشت کیر ترافیک را بخوری چرا فقط دو روز میخواهی بمانی؟ کسخلی چهارم هم اینکه وقتی شما یکی از پنج نفری هستید که باید به خاطر دید و بازدید عید، ظهر روز دوم برگردید شما عملن یک روز و نصف آنجا خواهید بود نه دو روز. کسخلی سوم اینکه چرا صبح زود راه نیفتادید و نصف روز را به گا داده و در ساعات پایانی روز اول به رامسررسیدید و آن یک روز و نصف هم شد یک روز؟ کسخلی حد ندارد. و دقیقن به همین دلیل است که همهی کسخلهای دنیا فکر میکنند کسخلترینند. تنها دلیل ما برای انجام این فرآیند سرشار از کسخلی داشتن یک ویلای مفت در رامسر بود که تا دو روز آینده باید به صاحبش برگردانده میشد. همین.
خوب برنامه ریزی که نداشتیم، هوا هم که سرد شده بود، زمان هم که نداشتیم، احیانن اگر کار به خرج کردن هم میکشید عدهایی سوت میزدند. اولش فکر میکردم تنها ما، لپتاپ، غذا و سیگار برای حال کردن هست ولی بعد خبر آمد که نوشیدنی هم هست. بعد از شام دیدم چندتایی رفتند برای خواب، کیر. چندتایی هم با وجود باد و باران قصد کردند به کنار ساحل بروند و اصرار داشتند که من و نوشیدنی هم با آنها برویم. من نه تنها آنقدر عاشق نبودم که با آنها بروم بلکه اصلن دوست دخترم هم با ما نبود که بخواهم با او به ساحل بروم و عشق بازی کنم. در ضمن از سرما بیذارم، یک بار به خانم زا گفتم "من وقتی سردمه به گرما فکر میکنم، و وقتی گرم شدم به تو". آنها میخواستند تخمی تخمی این سفر کسشررا به کام من زهر کنند. یا باید میگرفتم میخوابیدم و فردا برمیگشتیم. یا باید تا خود صبح به ساحل میرفتم و میان ملچ ملوچ دیگران برای فرار از سرما سیگار میکشیدم و عرق میخوردم، بعد هم سگ مست میخوابیدم و فردا برمیگشتیم. این شد که کونم را هم کشیدم و گفتم عرق و سیگار من را تامین کنید و بروید دنبال حالتان. اینجا جایی است که دو پاراگراف قبل به هم میرسند و با هم ارتباط پیدا میکنند، انتهای پاراگراف سوم، مثل انتهای فیلم قرمز، که کیشلوفسکی آبی و سفیدش را هم به آن مرتبط میکند.
اصحاب کهف خوابیدند و اصحاب کف به ساحل رفتند، من ماندم و روحیهی مستقلم. البته چیزی که باعث شد اعتماد به نفس ِ روحیهی مستقلم بالاتر برود وجود لپتاپ بود. مسلمن اگر لپتاپ نبود مجبور بودم روحیهی مستقلم را در کونم فرو کنم، پلیر را روشن کنم، هدفونها را در گوشم فرو کنم و با یکی از دو دسته همراه شوم. ولی لپتاپ که برای خودش نوعی دوستدختر محسوب میشود ناجی شد. کم کم بساط جور شد، میز عسلی شکسته را به کاناپهی قدیمی نزدیک کردم، لپ تاپ را از کوله در آوردم و روشن کردم، عرق و دلستر را از یخچال آوردم. از آشپزخانه دو تا لیوان ِ شفاف و تمیز آوردم. قوطی کنسرو خالی را برای زیرسیگاری آوردم. سیگار و کبریت آوردم. چند دانه پسته را به عنوان مزه مغز کردم و با یک شکلات روی میز گذاشتم. ملافه و بالشت را هم برداشتم و روی کاناپه لم دادم، هدفون را به لپتاپ زدم و مشغول تماشای اینجا بدون من شدم. فیلم خوبی بود، آنهم در این دریای فیلمهای کسشر و مصنوعی. ولی خوب آنقدرها هم که دوست داشتم من را نگایید، خواستم جدایی نادر از سیمین ببینم دیدم قبلتر هم من گاییدهام، هم او من را، دیگر گندش در آمده. بیگ لبوسکی و اوه برادر ور آر یو هم بود ولی رگههای شوخ ِ برادرهای کوئن مانع شد. شب بود و سرد و فیلم باید آهسته میگایید، یک انتخاب خوب مانده بود، چهارشنبه سوری اصغر فرهادی، که فقط یک بار دیده بودم، آن هم همان زمان ِ پخش فیلم. گزینهی خوبی بود. چهارشنبه سوری حسابی چسبید. هم اینکه دیگر عرق از موی فرق سر تا ناخون انگشت کوچک پا اثر کرده بود. هم دود سیگار که ما را از کاناپه به عرش برده بود. فرهادی هم که مثل همیشه بیرحم میگایید. سفری که میرفت تخمی ترین باشد، چسبید.