۱۳۹۱-۰۹-۲۰
دور دست ِ مه گرفته
مرددم، بین همه‌چیز مرددم. اصلن نمی‌دونم چی‌کار می‌خوام بکنم یا حتی چی کار باید بکنم. ارشد هم تمام شد. حالا من کارشناس ارشد عمران هستم تو 26 سالگی. تصویرهای متفاوتی از آینده پیش روم ظاهر می‌شه بدون اینکه بتونم هیچ کدوم رو به هم ترجیح بدم. اینکه سال‌ها قبل رشته‌ی ریاضی رو انتخاب  کردم و بعدش عمران رو و بعد عمران رو ادامه دادم اقتضای زمان و شرایط خانوادگی بود. نبود دانش کافی و همچنین نبود جرات و جسارت هم مزید شد. 
انتخاب عمران از این لحاظ اقتضای زمان بود که برای روزی خوردن از طریق تحصیل، انتخاب‌ها بسیار محدود بود، به پزشکی، به حقوق، به مهندسی و تک و توک رشته‌های دیگه. خیلی از رشته‌های تحصیلی یا به هیچ وجه نمی‌تونستن زمینه‌ی کسب درآمد باشن و یا به سختی می‌تونستن از عهده‌ی امورات زندگی بربیان. همه به دانشگاه رفتن و در رشته‌های خوب مشغول به تحصیل شدن و ما هم رفتیم. رفتیم که با زحمت کمتری پول به دست بیاریم، رفتیم که پدر و مادرمون از عاقبت به خیری مالی ما مطمئن بشن و خیالشون راحت شه که بچه‌ای که به دنیا آوردن قرار نیست مثل خودشون سختی بکشه.
از این لحاظ اقتضای شرایط خانوادگی بود که عملن بودجه و سرمایه‌ی کافی برای حمایت شدن تو زمینه‌هایی غیر از تحصیلات عالی وجود نداشت، در واقع تحصیل در یک رشته‌ی خوب، در یک دانشگاه خوب کم ریسک‌ترین و کم هزینه‌ترین راه برای رسیدن به یه زندگی توام با رفاه نسبی بود. در صورت انتخاب هر مسیر دیگه، هیچ گونه حمایتی وجود نداشت. ضمن اینکه سابقه‌ی موفقیت در زمینه‌ای غیر از تحصیلی در خانواده وجود نداشت، نه کسی تاجر و بازاری موفقی شده بود، نه تکنسین خوبی و نه هنرمند برجسته‌ای. همه یا کارگر و زحمتکش بودن یا تحصیل کرده و در ظاهر به جایی رسیده. 
مساله‌ی دیگه، نبود دانش کافی بود. به عبارتی توانایی درک "استعداد واقعی" و یا "علاقه‌ی واقعی" در من وجود نداشت.  شاید چون هیچ‌وقت در هیچ زمینه‌ی خاصی استعداد ویژه و یا علاقه‌ی وافری از خودم نشون ندادم و در خودم هیچ نشونه‌ای ندیدم، هیچ وقت نتونستم تصمیم بگیرم که چه نوعی از زندگی می‌تونه مطلوب‌ترین باشه، به چه کاری بیشتر از همه علاقه دارم و در چه زمینه‌ای استعداد دارم. یادم نمی‌آد که هیچ وقت تو هیچ زمینه‌ای با علاقه یا با استعداد وارد شده باشم و ادامه داده باشم. همه‌ی کودکی و نوجوانی من بی‌اختیار گذشت. بدون اینکه کنترلی روش داشته باشم و یا هدایتش کرده باشم.
و جدای از همه‌ی این‌ها نبود جرات و جسارت هم تاثیرگذار بود. من جرات و جسارت ِ قدم گذاشتن به راه‌های نامتعارف رو نداشتم که به نظرم دلیل اصلیش همون نبود دانش بود. در واقع من از خودم، توانایی‌ها و علاقه مندی‌هام آگاهی نداشتم و از طرفی از دنیا، از راه‌هایی که می‌شه رفت و از آینده‌های متفاوتی که می‌شه داشت هم بی‌خبر بودم. نه بالغ بودم، نه دنیا دیده، نه مطالعه کرده و نه هیچ چیز دیگه‌ای. من خیلی ساده بودم، ساده‌تر و خنثاتر از هر کسی و هر چیزی. در واقع نه تنها جسارت پرداختن به نوعی از زندگی که مطلوب‌ترین باشه، هیچ وقت در من وجود نداشته، بلکه حتی دانش تشخیص اینکه اون نوع از زندگی چی می‌تونه باشه هم در من وجود نداشته. 
حالا من موندم، 26 سالگی و یه مدرک کارشناسی ارشد عمران، حالا باید چی‌کار کرد؟ حالا می‌خوام به کجا برم؟ 

2 Comments:
Anonymous ناشناس said...
بیابرو تو کیونم

Blogger Unknown said...
:)))))))))