امروز تصمیم بر این شد که یه کاپشن ارزونتر بخرم، یا اصلن کاپشن نخرم. قصدم این بود حالا که آخر فصله و احتمالن قیمت کاپشنها پایین اومده برم و یه کاپشن خوب با قیمت حراجی بخرم. کاپشن فعلیم یه کاپشن تاناکورای نه چندان گرمه که برادرم تو دورهی دانشجوییش از زاهدان خرید. اوایل بدک نبود ولی الان گوشهی جیبش پاره شده، یه مقدار هم رنگ پاشیده روش. نه خیلی گرم میکنه و نه جلوی بارون رو میگیره. فقط تو هوای خنک جواب میده. تو هوای سرد مجبور میشم که زیرش لباسهای گرم بپوشم.
زورم که به آی اس آی و کنفرانسهای معتبر نمیرسید، یه مقاله برای کنفرانس زاهدان فرستاده بودم که جوابش اومد و دیروز مجبور شدم برای ثبت نام تو کنفرانس صد تومن پرداخت کنم. حالا پول کاپشن کم اومده. زنگ زدم به زهرا گفتم اگه گذرت به فلان فروشگاه افتاد، برو اون کاپشن هفتاد تومنی که با هم دیدیم بخر، که دیگه پولی برای کاپشن گرونتر نمونده. شایدم اصلن نخرم.
امروز عصر رفته بود پیش دوستش، شوهر دوستش دانشجوی دورهی مشترک با یکی از دانشگاههای آلمان بوده. داره از آلمان برمیگرده. از طرفی تو این مدت دکترای آلمانش رو هم اوکی کرده. قراره تو بهار عروسی کنن. یه خونه هم تو تهران از خودش داره. دوستش هم که حالا ماشیندار شده، امروز زهرا رو رسونده خونه.
وقتی تو زندگیت، تو هیچ زمینهای موفق نشده باشی و سردرگم باشی کلاهت پس معرکهاس. نه تیپ و ظاهر و زیبایی، نه پول و ثروت و مال و منال، نه هنر و فرهیختگی و شاعرانگی، نه درس و مقالهی آی اس آی و پذیرش و دکترا، نه کار و شرکت و درآمد. و نه هیچ چیز دیگهای. از همه بدتر سردرگمی، نمیدونی اصلن چی میخوای؟ دنبال چی هستی؟ به چی میخوای برسی؟ اصلن می خوای چی کار کنی؟ سردرگمی، سردرگمی. هر روز یه ساز، هر روز یه فکر، هر روز یه ایده. اونم تو این سن. تو سنی که بقیه خیلی قبل از این تصمیمهاشون رو گرفتن و عزمهاشون رو جزم کردن و دارن تو مسیری که میخوان میرن. من هنوز نه تنها نمیدونم چه مسیری رو باید برم، بلکه حتی نمیدونم به چه مقصدی باید رو کنم. باید دنبال چی باشم. هدف چیه؟ مقصد چیه؟ برنامه چیه؟ کیر تو این زندگی.