۱۳۹۲-۰۶-۲۸
خواب ِ سر ِ صبح ِ یک مهندس ِ عمران ِ در حال حاضر امریه
ماشین رو تو طبقه‌ی سوم پارکینگ طبقاتی پارک کردم. رفتم پیش دوستام که تو همون طبقه داشتن به کارهای اداریشون می‌ریسدن، گویا ساختمونه فقط پارکینگ نبوده، مجتمع پارکینگی - اداری بوده. بلافاصله که برگشتم دیدم یکی از کارگرهای پارکینگ اومده با یه پیکور، یا شاید هم شما بهش بگین کمپرسور، و اگه هنوز نفهمیدن منظورم چیه، از این مته‌های گنده‌ی پر سر و صدای قدیمی که باهاش آسفالت می‌کندن. خلاصه با یکی از این پیکورها منتها از نوع برقیش آسفالت کف همون طبقه‌ای که من ماشین رو توش پارک کرده بودم رو دایره‌وار کنده، دایره‌ای به شعاع دو متر. این دایره‌ای که کنده بود مماس شده بود به چرخ عقب ِ سمت ِ شاگرد ِ ماشین. اگه یکم دیگه ادامه می‌داد ماشین می‌افتاد یه طبقه پایین‌تر. خود کارگره نبود، رفته بود استراحت کنه، معلوم بود هم کارگر ِ پیچیه، هم سربه‌هواست. جای اینکه پیکور به اون گرونی رو آروم بذاره پایین، همینجوری انداخته بودتش و پیکور هم خورده بود به قطعات کنده شده‌ی آسفالت‌ و قابش شکسته بود. این دیگه خیلی کفریم کرد. از فکر ماشین بیرون اومدم. همچین کارگری اگه زیر دست من بود...، طاقت نیاوردم، رفتم دنبالش. دیدم پیش یکی از مسولین پارکینگ نشسته، گفتم چرا پیکور رو زدی شکوندی؟ این چه وضع کار کردنه؟ مسوله گفت به تو چه؟ گفتم اون بار هم که ماشین رو تو این پارکینگ پارک کردم شما زدین داغونش کردین، الانم که زیرش رو کندین. خودمم نفهمیدم جوابم چه ربطی به سوالش داشت. یهو دیدم همه‌ی کارگرها و مسولین پارکینگ جمع شدن و دورم کردن. بعد با هم یه چیزی رو ساخت و پاخت کردن و زنگ زدن پلیس. دو تا سرهنگ اومدن گرفتنم. نفهمیدم چی شد که جای سرباز، سرهنگ فرستادن منو بگیرن. خواستم براشون توضیح بدم که دیدم ارتش چرا نداره. اون پارکینگی‌های دیوث هم استشهاد جمع کرده بودن علیه من، استشهادی در حد یک اتهام امنیتی، اصلن نفهمیدم که چی شد. یکی از سرهنگ‌ها منو گرفت، اون یکی هم رفت زارتی از صندوق ماشین لپ‌تاپم رو در آورد. دیگه له له شدم. گفتم حالا اون هم کیلیپ سیاسی و عکس‌ها و مقالات سیاسی و کتاب‌های ممنوع الچاپی که پی‌دی‌افشون رو لپ تاپ است بماند، با اون چهل پنجاه گیگ سوپری که رو هاردشه چه غلطی بکنم. اینجا بود که با خودم گفتم بگا رفتی مممد. آبرو مابروم مثل پشم داشت به باد می‌رفت. امریه‌‌ام هم که احتمالن کنسل شه، بفرستنم خاش. دیدم دارم بدبخت می‌شم. گفتم جای دفاع از خودم، که معمولن همه‌ وقت دستگیر شدن انجام می‌دن، بهتره آروم و صبور و متین و مودب باشم که شاید بشه از در شخصیت وارد شد، شایدم مشکلم حل شه. بهترین پولتیکی بود که به ذهنم رسید، جواب هم داد. دیگه توضیح ندادم عوضش مودب شدم. یکی از سرهنگ‌ها غیب شد، اون یکیه خواست منو ببره سمت ماشین، وقتی رفتار خوب و باشخصیتی من رو دید، بهم اعتماد کرد و گفت اینجا بمون. بعد خودش رفت. وقتی از دستشویی برگشت دیگه اون سرهنگ پرخاشگر سابق نبود، مهربون شد و بهم اجازه داد که لپ‌تاپ رو بدم به یکی از دوستام که ببره خونه و ضمیمه‌ی پرونده‌ام نشه. من هم به آینده‌‌ی پرونده‌ام امیدوار شدم.