۱۳۹۲-۰۹-۰۳
بی‌هدف
انگار همه‌ی حرف‌های درست و حسابی جهان قبلن زده شده و حتی وقایع جالب و مهم قبلن اتفاق افتاده و الان دست به کاری نمی‌شه زد، چیزی نمی‌شه خلق کرد. بهترین داستان‌ها رو گفتن، بهترین فیلم‌ها رو ساختن، بهترین آهنگ رو نواختن و هر چیز جدیدی که میاد یا پایین‌تر از گذشته‌اس یا نهایتن در اون حد و تکراریه. انگار دیگه نمی‌شه خلق کرد و خلاقیت داشت، مخصوصن با این اینترنت، دیگه روزی که نیم ساعت یه ساعت اینترنت گردی کنی، کلی خلاقیت می‌بینی و آدم‌های خلاق و نخبه، تو همه‌چی، مصرف میکنی و لایک و فیو می‌زنی و به به و چه چه می‌کنی و نهایتن با شر کردن، خودت رو تو اون خلاقیت و ابتکار و طرح و ایده‌ی نو شریک می کنی. فرصت نمی کنی تخیل کنی، چیزی که تخیل کنی رو خیلی قبل‌تر یکی یه گوشه‌ی دنیا بهترش رو اجرا کرده. حتی دیگه پست درخوری واسه وبلاگت نمی‌تونی بگی. معلوم نیست چی به چیه. قبلن که اینترنت نبود، یه موشک هم که با کاغذ درست می‌کردی لذت می‌بردی، بعد سعی می‌کردی یه تغییری توش بدی و به یه موشک ناب‌تر برسی، تلاش می‌کردی تو روزنامه دیواری مدرسه یه گهی بخوری که وقتی رو دیوار می زنن و تو از جلوش رد می‌شی به خودت ببالی، ولی حالا وبلاگ مفت جلوته که بنویسی ولی الکنی. ریده‌ای. ریده. حتی نمی‌تونی خواننده‌های کمتر از انگشت‌های دستت رو راضی کنی، حتی اونقدر بامزه هم نیستی که تو توییتر و فیس‌بوک کامنت‌ها و فیوها و لایک‌ها رو از آن ِ خودت کنی. ساعت‌ها وقت رو می‌ذاری برا فیس بوک و توییتر و دست آخر دسته خر. 
بعد یهو نشستی حساب می کنی می بینی بیست و هشت سالت داره تموم می‌شه، اصلن یادت نمیاد اون باری که حساب کردی و بیست و هفت سالت داشت تموم می‌شد کی بود، یا بیست و شیش و بیست و پنج. اصلن ده سال اخیر که بود و چگونه گذشت. نوزده سالگی از خونه زدی بیرون و حالا که بیست و هشت سالگیت داره تموم می‌شه، هنوز بیرونی، حالا که دیگه درونی هم برای برگشت نمونده. حالا ازدواج کردی و ارشد داری و سربازی و دو سال دیگه سربازیت تموم می شه، پول درست حسابی نداری و تمام دلخوشیت چند صفحه داستانیه که هر شب می‌خونی. جای خالی سلوچ، بادبادکباز یا هر چیز دیگه‌ای. دوست داری بری یه حافظ ِ مناسب بخری که شعر هم بخونی. دوست داری هر لحظه‌ی زندگیت دلخوشی و شادی باشه، ولی نیست. داری سعی می‌کنی به دستش بیاری، از همون لحظه‌ای که از نوزده سالگی پات رو گذاشتی بیرون، سینوسی بالا و پایین شدی، گاهی رو به رشد، گاهی رو به افول، ولی سال‌هایی هم بوده که کسشر کسشر به گاشون دادی. از وقتی که بزرگ شدی و چارتا چیز رو فهمیدی، دیگه خوشی رفت. هی هم می‌خوای یه گهی بخوری و کاری بکنی ولی نمی‌کنی، یا نمی‌خوای. لذت ها و دلخوشی‌ها  محدود شده و سعی خاصی هم نکردی که درستش کنی.